

مردی با خود زمزمه کرد خدایا با من حرف بزن یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم ستارهای درخشید اما مرد ندید مرد فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده ... کودکی متولد شد اما باز هم مرد توجهی نکرد مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم از تو خواهش میکنم... پروانهای بر روی دست مرد نشست مرد او را پراند و به راه خود ادامه داد ما خدا را گم میکنیم .... در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد....... خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست...... تا به حال چند بار خوشیهایت را آرام و بیبهانه به او گفتهای؟ ته به حال به او گفتهای که چهقدر خوشبختی؟ که چه قدر همه چیز خوب است؟ که چه خوب که او هست؟ خدا همراه همیشگی سختیها و خستگیهای ماست زمانی که خسته و درمانده به طرفش می روی خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما ........ گاهی بیپاسخ گذاشتن برخی خواستههای ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست
خندیدم تا کسی صدای " شـکـسـتـه شـدن " قلبم را نشنود ....!!
او در آرزوی من است و من در اشتیاق او ولی زنهار! که در بین ما رقیبی است که بی نوایی ارمغان اوست او بی رحم است ومغرور پر ز نیرنگ و فریب نام او جسم است محبوبم،از رقیبم جسم ،آموخته است تا چگونه فریاد برآورد و گریه سر دهد من به او می آموزم تا چگونه با چشم روح بر همه ی مخلوقات اشک مهربانی و بخشش جاری کند و از میان اشک هایش آهی از رضایت وخرسندی برآورد انسان،معشوق من است و من می خواهم تا از آن او باشم. جبران خلیل جبران
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
عرفان نظرآهاری
می بینی...؟
این ویرانکده ،
آثار باستانی نیست..
منم!!
نام مرا گذاشتند " بـا جـنـبـه " !
بی آنکه بدانند
قالب جدید وبلاگ پیجک دات نت |